کمترین فایده یا بهتر است بگویم جانِ مطالعه تاریخ آن است که بدانی هیچ چیز پایدار نیست. امرِ تاریخی، امری متغیر است و نگاه مورخ درست بر خلاف جامعه شناس، نگاهی طولی است. مورخ یک پدیده را در طول زمان بررسی می کند و جامعه شناس در عرض. شاید آوردن این مثال معروف برای تاریخ پژوهان، آشنا باشد اما اجازه دهید یک بار دیگر آن را در اینجا بیاورم: مورخ همچون تماشاگر یک فیلم است از یک یا چند پدیده تاریخی و جامعه شناس همچون بیننده یک عکس است، یک عکس ثابت از یک آنِ جامعه. ناگفته پیداست، در این مثال آنچه مهم است، عنصر پویایی و حرکت است در فیلم (فیلم=حرکت) و ثبات و تغییر ناپذیری است در عکس (عکس= سکون). این تفاوت نگاه را می توان، در رهیافت های جامعه شناسی به تاریخ و یا دیدگاه های تاریخی به جامعه شناسی، بهتر، تمیز داد. اصولا همین اختلاف نگاه است که مشاجره طولانی میان جامعه شناسان و مورخان را بویژه میان مورخان مدرن و جامعه شناسان ساختارگرا موجب شده است.
من در اینجا قصد تعرض به مباحث تاریخی و جامعه شناسی را ندارم. نمی دانم شاید دارم بلند بلند، افکارم را مرور می کنم. می خواستم بگویم، در تاریخ چیزی ثابت نیست . این نگاه بیش از آنکه واجد نوعی تزلزل در تصمیم گیری باشد، واجد امید است برای فردایی بهتر٬ اینطور نیست؟
روزهای پائیزی، مرا بیش از هر چیز به یاد گذشته می اندازد. به یاد قرار های پارک ملت...وقتی که گرم صحبت می شدی، رفتگر، با جاروی بلندش، برگهای زرد و نارنجی را از زیر نیمکت، جارو می کرد...کف پارک پر بود از برگ. و تو در بادی که می آمد، بی آنکه به سرما فکر کنی یا به اطرافت، ساعت ها صحبت می کردی و می شنیدی. گاهی وقت ها هم باران می گرفت...تند.با اینکه چتر داشتیم، بدون چتر راه می رفتیم و می دویدیم. طوری که دیگران نگاهمان می کردند و شاید چیزهایی می گفتند. روز های پائیزی، مرا می برد تا گذشته های زیبا؛ تا اشک های هر از چندگاه تا وعده های سرخوشانه توخالی...زندگی همیشه آنطور که می خواهی پیش نمی رود و اگر خودت هم در این میان دچار اشتباهاتی شوی که می شود قوز بالا قوز...گذشته برای من هم زیباست و هم غیر قابل تحمل: خاطرات خوش گذشته و ناتوانی تو در تداوم آن گذشته، نا توانی در عمل به وعده ها، ناتوانی در خوب بودن و خوب ماندن...وقتی به گذشته فکر می کنم، کاش، ورد زبانم می شود...حسرت...فغان... و اینک تو هستی و آینده ای ناپیدا...چه می کنی و چه خواهی کرد؟ آیا قرار است، همین منوال، ادامه پیدا کند؟ پرسش های بی پاسخ، ریشه در جامعه دارد یا در تو...این تزلزل، این عدم ثبات، نشانه چیست؟ روزهای پائیزی، مرا بیش از هر چیز به یاد گذشته می اندازد و حال...
لائوتسه٬ تائو ت چینگ٬ ترجمه فرشید قهرمانی
[این نوشته برای چند روز پیش است]
1
با صدای کلیک دکمه های لب تاپ از خواب بلند می شوم. سحری اش را خورده و نمازش راخوانده است. صبورانه می نویسد. تا صبح که آفتاب همه جا را روشن می کند. یعنی تا وقتی پسرک خوابیده است و اجازه می دهد تا بنویسد.
2
ظهر به خانه که می آیم. پسرک را می بینم مشغول نقاشی با مادر. و مادر هر از چند گاه از فرصت استفاده می کند و نگاهی به فلش کارت های زبانش می اندازد. از ثانیه ثانیه وقتش استفاده می کند. غذای من و پسرک آماده است.
3
تا 12 نمی خوابد این پسر. بهرحال با هزار دوز و کلک می خواباندش. خسته است. اما هنوز هم قصد دارد، بنویسد. در این ماه رمضان، یک ماه برنامه دارند. شروع می کند به نوشتن. حالا ساعت 2 صبح است و من مثل همیشه زودتر از او توانم را از دست داده ام و حالا در رختخواب جابجا می شوم. پسرک طبق معمول ساعت 3 یا 3 و نیم از خواب بلند می شود. صبورانه از خواب بلند می شود و شیر درست می کند و آنقدر در کنارش دراز می کشد تا پسر خوابش ببرد. حالا سحر نزدیک است و من تمام وجودم قدردانی از او را فریاد می زند.
درست زمانی که احساس می کنی تمامی راه ها بسته است، گشایش حاصل می شود. پس بر سختی و عسرت، پایدار باش و بدان که یسر در راه است. خیلی زود.
چقدر زود باطنش را نشان داد. فقط یک تلنگر احتیاج داشت. وقتی می آمدم بیرون، خواستم چیزی بگویم شاید بدردش بخورد. اما دیدم ارزش همان یک چیز را هم ندارد. گفتم بگذار همچنان در بند سنت استدراج باقی بماند. حتما معنای استدراج را هم نمی داند و امشب باید از آخوند محله شان درباره اش سوال کند. امیدوارم، آخوند بی سوادی نباشد.
دوروتا، زنی جذاب، تقریبا سی ساله و یک موزیسین است. شوهرش، آندری گلر، مبتلا به یک بیماری کشنده است و در بیمارستانی بستری است که پزشک متخصص اش، [هیچ گا ه نمی فهمیم نام پزشک چیست] در همسایگی آپارتمانِ دوروتا و آندری در یک مجتمع مسکونی زندگی می کند. [این همان مجتمعی است که ماجرای فرمان اول نیز در آنجا شکل گرفته است؛ ما شاید پزشک متخصص را در صحنه هایی از فرمان اول دیده باشیم، در جایی مثل آسانسور] دوروتا از سر تصادف چند باری با پزشک متخصص روبرو شده است. بنابراین او را می شناسد و تلاش می کند تا با حضور در نزدیکی منزل پزشک متخصص، از آخرین وضعیت همسرش، جویا شود. ولی پزشک متخصص تلاش می کند از دست او بگریزد. بهرحال دوروتا موفق می شود یک بار در راهروی مجتمع، پزشک متخصص را ملاقات و خودش را معرفی کند. پزشک متخصص از او می خواهد تا به بیمارستان بیاید و از وضعیت همسرش آگاه شود. دوروتا به بیمارستان می رود و با پزشک متخصص درباره وضعیت همسرش صحبت می کند. او می خواهد بداند، آیا شوهرش از این بیماری مهلک جان سالم بدر می برد یا نه؟ اما پزشک متخصص از دادن پاسخی روشن به او خودداری می کند و جایی برای امید باقی می گذارد. اگرچه این ملاقات پایان می پذیرد اما دوروتا همچنان بدنبال یافتن پاسخی روشن و صریح به این سوال است که آیا آندری زنده می ماند؟ ملاقاتی دیگر در بیمارستان، اینبار اصرار و الحاح دوروتا شدت می گیرد. در اینجا پزشک از دوروتا علت این اصرار را جویا می شود. دوروتا ماجرایی عجیب و پیچیده را بازگو می کند. [در این متن تمام گفتگوها به ایرانیک به نقل از متن فیلمنامه است با ترجمه عرفان ثابتی] من هیچوقت نمی تونستم بچه دار بشم. ولی الان سه ماهه حامله هستم. ولی این بچه مال شوهرم نیست. اگه الان سقط جنین کنم، ممکنه دیگه هیچ وقت بچه دار نشم. ولی اگه شوهرم زنده بمونه، بچه رو نمی خوام. مردی که بچه مال اونه برام خیلی عزیزه. نمی دونم باورتون می شه که آدم ممکنه در آن واحد، عاشق دو نفر باشه... پزشک متخصص پس از شنیدن ماجرای دوروتا باز همان حرفهای قبلی را تکرار می کند: اگرچه بیماری کشنده ای است اما این امید وجود دارد که آندری، زنده بماند. بعد از این ما شاهد آشفتگی دوروتا هستیم. یک برزخ تمام عیار. چه باید کرد؟ در صحنه ای که در آزمایشگاه بیمارستان است، پزشک متخصص پس از انجام چندین آزمایش، پیشرفت سریع بیماری را تائید می کند. دوروتا به پزشک متخصص زنان مراجعه می کند و وقتی برای سقط جنین می گیرد. وویچک، معشوق دوروتا از قرار سقط مطلع می شود و با دوروتا اتمام حجت می کند: اگه اینکار رو بکنی و آندری هم بمیره دیگه همه چی بین ما تموم می شه. بزودی صحنه دیگری در بیمارستان: حال آندری اصلا خوب نیست و در یک سکانس تاثیر گذار، شاهد ملاقات دوروتا و آندری هستیم. روز سقط جنین فرا می رسد اما قبل از آن دوروتا به بیمارستان می رود و به ناگهان وارد اتاق دکتر می شود و همه چیز را درباره قرار سقط جنین می گوید و دکتر را در وضعیتی قرار می دهد تا یک پاسخ روشن به او بدهد. دکتر تسلیم می شود: شوهرتون بزودی می میره. پزشک متخصص قسم می خورد تا دوروتا باور کند. پزشک در این ملاقات از شغل دوروتا مطمئن می شود: نوازنده ی ارکستر فیلارمونیک. در سکانسی دیگر و در یک سالن اجرای موسیقی، پزشک متخصص را می بینیم که دارد به کار دوروتا گوش می کند. سکانس پایانی و تاثیر گذارترین سکانس فیلم: [نمی دانیم دقیقا چقدر گذشته است] شب هنگام در بیمارستان است و پزشک متخصص در اتاق کارش مشغول چرت زدن، کسی در می زند و به ناگهان با آندری روبرو می شویم که اگرچه مریض احوال اما سرپاست و سرزنده. آندری زنده مانده است. زنده ماندن او شبیه یک معجزه است. پس از گفتگویی کوتاه میان پزشک متخصص و آندری درباره این معجزه و اینکه آندری از سرزمین مردگان برگشته است، آندری چیزی به پزشک می گوید:
آندری: و از همه مهمتر...
پزشک متخصص صبورانه منتظر است.
آندری: ما داریم بچه دار می شویم.
چشمان خندانش را بالا می برد. پزشک متخصص بر شادی او صحه می گذارد. خوشحالم، آقای گلر، خیلی خوشحال.
بنظرم فرمان دوم، در واقع ادامه فرمان اول است به شکلی دیگر. اگر ما در فرمان اول شاهد حضور بی رحمانه خدا بودیم اینبار اما با وجهی رحمانی از او روبرو می شویم. نباید از رحمت خدا ناامید شد. و نباید تنها به آزمایش ها، آنالیزها، عکس های اشعه ایکس و ... اکتفا کرد. نیرویی دیگر در کار است. یک نیروی برتر. که می توان آن را قدرت خدا نامید. اگرچه من با این اصطلاح چندان موافقتی ندارم، اما بنظرم هم فرمان اول و هم فرمان دوم، نوعی جبری گرایی را القاء می کنند. البته یک جبری گرایی مثبت و سازنده. در این اپیزود از ده فرمان ما دوباره شاهد تکرار المان های خاصی هستیم. مثل حضور یک جوان که اصلا متوجه فلسفه حضورش نمی شویم. خود کیشلوفسکی در توضیح این شخصیت در فرمان دوم می گوید: شاید این جوان را در فرمان اول دیده باشیم. آری این همان جوان کنار دریاچه است و بنظرم نمادِ یک نیرو. نماد یک قدرتِ ناظر. نمادی از حضور خدا.

جخ امروز
از مادر نزاده ام
نه،
عمر جهان بر من گذشته است.
نزدیک ترین خاطره ام خاطره ی قرن هاست.
بارها به خونمان کشیدند
به یاد آر
و تنها دست آورد کشتار
نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود.
اعراب فریبم دادند
برج موریانه را به دستان پرپینه ی خویش بر ایشان در گشودم
مرا و همگان را بر نطع سیاه نشاندند و
گردن زدند.
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که رافضی ام دانستند
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که قرمطی ام دانستند.
آن گاه قرار نهادند که ما و برادرانمان یکدیگر را بکشیم و
این
کوتاهترین طریق وصول به بهشت بود!
به یاد آر
که تنها دست آورد کشتار
جل پاره ی بی قدر عورت ما بود.
خوش بینی برادرت ترکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند
سفاهت من چنگیزیان را آواز داد
تو را و همگان را گردن زدند
یوغ ورزاو بر گردنمان نهادند
گاوآهن بر ما بستند
بر گرده مان نشستند
و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند
که باز ماندگان را
هنوز از چشم
خونابه روان است.
کوچ غریب را به یاد آر
از غربتی به غربت دیگر
تا جست و جوی ایمان
تنها فضیلت ما باشد.
به یاد آر
تاریخ ما بی قراری بود
نه باوری
نه وطنی.
نه
جخ امروز
از مادر
نزاده ام.
احمد شاملو