سریال یوسف، بهر حال به پایان رسید. من تنها قسمت های آغازین و قسمت های پایانی سریال را دیدم. اما گمان می کنم برای ارزیابی این سریال، همین مقدار هم کفایت می کند. سریال به شکلی تراژیک آغاز شد و به گونه ای کمدی به پایان رسید. انداختن یوسف به درون چاه و ظهور اردلان شجاع کاوه (که من نفهمیدم دقیقا چه کسی است) در چاه تا سکانس کشدار و حوصله سر بر رسیدن یعقوب به یوسف که همراه با افتادن غلو شده و کمدی چند باره یعقوب همراه بود از نقاط درخشان این سریال محسوب می شد . اگرچه نباید از درخشان ترین سکانس سریال، یعنی خواستگاری یوسف از زلیخا که حال آدم را بهم می زد به سادگی گذشت.
اما نگاهی به ماجرای یوسف در عهد عتیق و مقایسه آن با قصه یوسف در قرآن، برای شناخت روایتی که سلحشور از یوسف، به خورد بینندگان داد، لازم است. اصولا سلحشور برخلاف آنچه بنظر می رسد، تا اندازه بسیاری به روایت یوسف تورات وفادار است. این در حالی است که نباید از یاد برد که روایت قرآنی یوسف در واقع خلاصه شده داستان یوسف توراتی است و به جز دو سه تغییر جزئی، همان خط داستانی تورات را دنبال کرده است. داستان تورات، کامل تر و دارای جزئیات فراوان تری نسبت به داستان قرآن است؛ ضمن آنکه بن مایه های دراماتیک بیشتری دارد از همین روی، سلحشور برای ساخت سریالش، داستان تورات را محور کار قرار داده است و در جاهایی که داستان تورات، تفاوت هایی با روایت قرآنی دارد، داستان را به نفع روایت قرآنی تغییر داده است. درست است که استخوان بندی سریال بر مبنای داستان تورات استوار شده است اما سلحشور، پیرایه های های فراوانی را بدان بسته است؛ بصورتی که سریال، به ملغمه ای از اسرائیلیات، روایت قرآنی یوسف و آشفتگی های ذهنی سلحشور بدل شده است. اما در این مجال اندک، دو نکته درباب این سریال، قابل تامل است:
اول) رویکرد غالیانه و شگفت آور سلحشور به داستان یوسف است. رویکردی که در ضدیت با نص قرآن و تورات جز تحریف آشکار این دو کتاب مقدس نمی توان نام دیگری بر آن نهاد و پخش سکانس های حاوی این رویکرد در تلویزیون جمهوری اسلامی، شگفت آور تر می نمود. گفته های اردلان شجاع کاوه به یوسف نوجوان درباره اهمیت پنج تن آل عبا و سکانس پایانی سریال درباره توصیه یکی از فرشتگان مقرب به یوسف، درباره ظهور حضرت مهدی از جمله بخش هایی است که جز غلو –که همواره از سوی امامان معصوم و شخص پیامبر اسلام تخطئه شده است، چیز دیگری نیست. چگونه است که تحریف نص قرآنی و توراتی به نفع یک جریان خطرناک غالیانه شیعی در این سریال دولتی با هیچ واکنشی روبرو نمی شود اما از آن سو حکومت با دیگر نگره های غالیانه به شدیدترین وجهی برخورد می کند؟ (برای اطلاع از تاریخ اندیشه های غالیانه در شیعه نک به: مکتب در فرایند تکامل،سید حسین مدرسی طباطبایی، انتشارات کویر ، بخش دوم صص 55 تا 109 )
دوم) تصویری که سلحشور از یوسف ارائه می کند، در برخی جاها کاملا تصویر باژگونه ای است. یوسف تورات، هیچ انقلاب عقیدتی یا تغییر دینی را هدایت و رهبری نمی کند، هیچ معبدی را به مسجد بدل نمی سازد و در عین شگفتی با دختر کاهن بزرگ مصر ازدواج می کند. یوسف تورات، در عین آنکه دین خود را حفظ می کند در خدمت فرعون مصر قرار می گیرد. پول مردم را بابت فروش غله در هفت سال دوم قحطی، می گیرد و به خزانه فرعون می ریزد، در مرحله بعد و پس از تمام شدن پولها، احشام و اسب های مردم را در مقابل غله به نفع فرعون زمانه مصادره می کند و در آخر مردمان را به بردگی فرعون در می آورد. جالب است که در این میانه تنها دارایی و زمین های کاهنان مصری در امان می ماند، که خود نشانگر نفوذ و قدرت ایشان در جامعه آن زمان مصر است. سلحشور، هر کدام از این تصاویر خاکستری یوسف را به تصاویری درخشان و غلو شده از او بدل می کند و یوسفی پاستوریزه به ما نشان می دهد. (می توانید داستان یوسف توراتی را در باب های پایانی سفر پیدایش بویژه از باب شماره 37 تا 49 بخوانید.)

چندی پیش وقتی در حال مطالعه کتاب بنیادهای علم تاریخ بودم-که قبلا درباره آن نوشته ام. به توضیح مترجم درباره مفهوم persona رسیدم. احمد گل محمدی در پاورقی ص 166 کتاب چنین آورده است:این مفهوم که کارل یونگ جعل کرد، عبارت است از شخصیتی که فرد به دیگران می نمایاند و با خود حقیقی او تفاوت دارد. پرسونا فرد را قادر می سازد یا ایفای نقش مورد پذیرش جامعه، با محیط اطراف خود ارتباط برقرار کند و خود را با تقاضاهای جامعه وفق دهد. این مفهوم، بیش از هر چیز مرا به یاد فیلم سنگین و رازآلود اینگمار برگمان، پرسونا انداخت و با این توضیح بود که به ناگهان گویی به رمز نهفته در آن فیلم پی بردم. الیزابت (نقش اول- بازیگر تئاتر) - بنظرم اگرچه نمی توان در این فیلم قائل بوجود نقش اول یا دوم باشیم- نیمه دوم الما (نقش دوم- پرستار الیزابت) است. دو نیمه ای که یکدیگر را کامل می کنند. الیزابت، رویه بیرونی است. زنی فعال در اجتماع که شغلش-بازیگری- او را ملزم می کند همواره با مردم در ارتباط باشد. می توان گفت تظاهرات بیرونی شغلش، زیاد است و انقطاعی با جامعه ندارد. اما در عوض، الما، شخصیت درونی الیزابت، فردی آرام و منزوی است و حتی با شیطنت های الیزابت، آرامشش را از دست نمی دهد. بر حسب تصادف، فیلم گیج کننده و پرابهام برگمان را اینگونه برای خودم رمزگشایی کردم. ولی نمی دانم تا چه حد در این راه موفق بوده ام؟
اما دومین موضوعی که در باب پرسونا ذهن مرا مشغول خود کرد، شخصیت دوگانه ما ایرانیان بود. پرسونای ایرانیان، که گویی قرار است همواره با ما بماند. محصول استبداد چندین هزار ساله. آنگونه که هستی نشان مده ! بلکه آنگونه که می خواهند باش ! یا همرنگ جماعت شو، خواهی نشوی رسوا. پرسونایی که پیش بینی کردن رفتار ما را تقریبا غیر ممکن می کند.
پ.ن: اول. به لطف شبکه وسیع دی وی دی فروشی های تهران٬ یافتن پرسونا کار سختی نیست. دوم. نه٬ دو بازیگر اصلی-الیزابت و الما- همجنس خواه نیستند و سوم. دوگانگی شخصیت٬ آنچنان که یونگ گفته است امری فردی و کاملا روانی است٬ اما بعید می دانم تعمیم آن به یک اجتماع٬ کاری نادرست باشد. اصولا دوالیسم شخصیتی در افراد جوامعی که حکومت استبدادی داشته اند یا دارند٬ بیشتر یافت می شود.
فردا روز سختی است
چون تو را نمی بینم
پلک هایم سنگین
تلاش می کنم که نخوابم
و این آخرین دیدار را به صبح کشانم
دهان با دهان، چشم با چشم، با تو باشم
همیشه در یادم، در ذهنم بماند خاطره مژگانت، چشمانت
خنده ات را تقسیم کن با من
غمت را در گوشم بخوان
احساست را بپاش به روی صورتم
دمی برنگیر از من نگاهت را، پلک نزن ! نخواب !
فقط تا صبح فردا
امشب آخرین شب است
آخرین ملاقات با ماه، با ستاره قطبی، با سیاه آسمان
خداحافظی است با شفق، فلق را نخواهم چشید
فردا روز روز سختی است، چون تو را نخواهم دید
پلک نزن ! نخواب !
فقط تا صبح فردا
کارن، وقتی کار بدی می کند، چشم هایش را تنگ می کند یا سرش را پائین می اندازد؛ یعنی که می دانم کار بدی کرده ام اما چیزی به من نگوئید. آخر، آنقدر قیافه اش دوست داشتنی می شود، که تو ناچار می شوی از خطای کوچکش چشم بپوشی. مثل پرت کردن گوشی موبایل که خودش می گوید پَر. گاهی وقت ها، آرزو می کنم کاش، آدم بزرگ ها هم، وقتی کار اشتباهی می کردند، آنقدر پررو نباشند که چشم در چشمت بدوزند و از اشتباهشان دفاع کنند و طلبکارت شوند، کاری که ما، خیلی خوب بلدیم.