لائوتسه٬ تائو ت چینگ٬ ترجمه فرشید قهرمانی
[این نوشته برای چند روز پیش است]
1
با صدای کلیک دکمه های لب تاپ از خواب بلند می شوم. سحری اش را خورده و نمازش راخوانده است. صبورانه می نویسد. تا صبح که آفتاب همه جا را روشن می کند. یعنی تا وقتی پسرک خوابیده است و اجازه می دهد تا بنویسد.
2
ظهر به خانه که می آیم. پسرک را می بینم مشغول نقاشی با مادر. و مادر هر از چند گاه از فرصت استفاده می کند و نگاهی به فلش کارت های زبانش می اندازد. از ثانیه ثانیه وقتش استفاده می کند. غذای من و پسرک آماده است.
3
تا 12 نمی خوابد این پسر. بهرحال با هزار دوز و کلک می خواباندش. خسته است. اما هنوز هم قصد دارد، بنویسد. در این ماه رمضان، یک ماه برنامه دارند. شروع می کند به نوشتن. حالا ساعت 2 صبح است و من مثل همیشه زودتر از او توانم را از دست داده ام و حالا در رختخواب جابجا می شوم. پسرک طبق معمول ساعت 3 یا 3 و نیم از خواب بلند می شود. صبورانه از خواب بلند می شود و شیر درست می کند و آنقدر در کنارش دراز می کشد تا پسر خوابش ببرد. حالا سحر نزدیک است و من تمام وجودم قدردانی از او را فریاد می زند.
درست زمانی که احساس می کنی تمامی راه ها بسته است، گشایش حاصل می شود. پس بر سختی و عسرت، پایدار باش و بدان که یسر در راه است. خیلی زود.

جخ امروز
از مادر نزاده ام
نه،
عمر جهان بر من گذشته است.
نزدیک ترین خاطره ام خاطره ی قرن هاست.
بارها به خونمان کشیدند
به یاد آر
و تنها دست آورد کشتار
نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود.
اعراب فریبم دادند
برج موریانه را به دستان پرپینه ی خویش بر ایشان در گشودم
مرا و همگان را بر نطع سیاه نشاندند و
گردن زدند.
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که رافضی ام دانستند
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که قرمطی ام دانستند.
آن گاه قرار نهادند که ما و برادرانمان یکدیگر را بکشیم و
این
کوتاهترین طریق وصول به بهشت بود!
به یاد آر
که تنها دست آورد کشتار
جل پاره ی بی قدر عورت ما بود.
خوش بینی برادرت ترکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند
سفاهت من چنگیزیان را آواز داد
تو را و همگان را گردن زدند
یوغ ورزاو بر گردنمان نهادند
گاوآهن بر ما بستند
بر گرده مان نشستند
و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند
که باز ماندگان را
هنوز از چشم
خونابه روان است.
کوچ غریب را به یاد آر
از غربتی به غربت دیگر
تا جست و جوی ایمان
تنها فضیلت ما باشد.
به یاد آر
تاریخ ما بی قراری بود
نه باوری
نه وطنی.
نه
جخ امروز
از مادر
نزاده ام.
احمد شاملو
1- چند روزی مشغول سر و سامان دادن به نقد کتاب مکتب تبریز طباطبایی بودم. خیلی وقتم را گرفت اما بهر حال، تمام شد. هنوز از متن نهایی که تقریبا 30 صفحه شده است، راضی نیستم. باید کتاب های بیشتری بخوانم و با تنی چند از اساتید، مشورت بکنم. هنوز جای کار دارد. بعید می دانم، با این حجم مطلب، جایی چاپش کنند؛ ولی امیدوارم.
2- همچنان برای فرهنگستان، مقاله می نویسم. اگرچه از ابتدای سال پولی نداده اند اما کم کم دارم به این حوزه از پژوهش علاقمند می شوم و فکر می کنم بیش از آنچه که باید، دارم وقت می گذارم.
3- در میانه مشکلات و کار، البته روزهایی هم برای شاد بودن وجود داشت: پایان نامه نسیم، به عنوان تنها پایان نامه رشته تاریخ، شایسته تقدیر در سیزدهمین جشنواره پایان نامه سال دانشجویی شناخته شد و این برای من یک افتخار بود. خوشحال شدیم. من اعتقاد دارم، این تقدیر حق نسیم بود و او به حقش رسید. شاید خودش در این باره بیشتر نوشت.
4- فرمان دوم را فراموش نکرده ام. اگر مشکلات، کمی حل شود و زندگی به یک ثبات نسبی برسد، حتما درباره آن و دیگر فرمان ها خواهم نوشت.
5- در این مدت، یک معرفی کتاب از من در کتاب ماه چاپ شد: سلطه و رهایی در شماره اسفندماه. کار، سفارشی بود، حوزه تخصصی من هم نبود. اما تلاش کردم، قابل قبول از آب درآید.
6- بزودی مقاله ای را در معرفی یک کتاب لاتین در وبلاگ خواهم گذاشت. کتابی درباره تاریخ نگاری زنان. داده بودم جایی برای چاپ. اما گفته شد: در هیچ مجله ای در جمهوری اسلامی ایران، چاپ نخواهد شد! البته حق داشتند. گاهی وقتها فراموش می کنم در ایران زندگی می کنم.
فردا روز سختی است
چون تو را نمی بینم
پلک هایم سنگین
تلاش می کنم که نخوابم
و این آخرین دیدار را به صبح کشانم
دهان با دهان، چشم با چشم، با تو باشم
همیشه در یادم، در ذهنم بماند خاطره مژگانت، چشمانت
خنده ات را تقسیم کن با من
غمت را در گوشم بخوان
احساست را بپاش به روی صورتم
دمی برنگیر از من نگاهت را، پلک نزن ! نخواب !
فقط تا صبح فردا
امشب آخرین شب است
آخرین ملاقات با ماه، با ستاره قطبی، با سیاه آسمان
خداحافظی است با شفق، فلق را نخواهم چشید
فردا روز روز سختی است، چون تو را نخواهم دید
پلک نزن ! نخواب !
فقط تا صبح فردا
کارن، وقتی کار بدی می کند، چشم هایش را تنگ می کند یا سرش را پائین می اندازد؛ یعنی که می دانم کار بدی کرده ام اما چیزی به من نگوئید. آخر، آنقدر قیافه اش دوست داشتنی می شود، که تو ناچار می شوی از خطای کوچکش چشم بپوشی. مثل پرت کردن گوشی موبایل که خودش می گوید پَر. گاهی وقت ها، آرزو می کنم کاش، آدم بزرگ ها هم، وقتی کار اشتباهی می کردند، آنقدر پررو نباشند که چشم در چشمت بدوزند و از اشتباهشان دفاع کنند و طلبکارت شوند، کاری که ما، خیلی خوب بلدیم.
پسرک ما سه روز پیش یکسالش شد. نمی دانم اگر او نبود چه می شد؟ همچنان ز منجنیق فلک تیر فتنه می بارد. با نسیم صحبت می کردم؛ او هم با این حرف من موافق بود که داستان زندگی ما می تواند دستمایه نوشتن یک رمان طنز بشود. زندگی در کشوری جهان سومی٬ طنزهای تلخ فراوانی دارد. شاید نسیم همت کرد و نوشت.
|
در نيست |
|
|
|
راه نيست |
|
شب نيست |
|
|
|
ماه نيست |
|
نه روز و |
|
|
|
نه آفتاب، |
|
ما |
| |
|
|
بيرون ِ زمان |
|
|
|
ايستادهايم | |
با دشنهی تلخي
در گُردههای ِمان.
|
هيچکس |
| |
|
|
با هيچکس |
|
|
|
سخن نميگويد | |
|
که خاموشي |
| |
|
|
به هزار زبان |
|
|
|
در سخن است. | |
|
در مردهگان ِ خويش |
| |
|
|
نظر ميبنديم |
|
|
|
با طرح ِ خندهيي، | |
و نوبت ِ خود را انتظار ميکشيم
بيهيچ
خندهيي!