دوروتا، زنی جذاب، تقریبا سی ساله و یک موزیسین است. شوهرش، آندری گلر، مبتلا به یک بیماری کشنده است و در بیمارستانی بستری است که پزشک متخصص اش، [هیچ گا ه نمی فهمیم نام پزشک چیست] در همسایگی آپارتمانِ دوروتا و آندری در یک مجتمع مسکونی زندگی می کند. [این همان مجتمعی است که ماجرای فرمان اول نیز در آنجا شکل گرفته است؛ ما شاید پزشک متخصص را در صحنه هایی از فرمان اول دیده باشیم، در جایی مثل آسانسور] دوروتا از سر تصادف چند باری با پزشک متخصص روبرو شده است. بنابراین او را می شناسد و تلاش می کند تا با حضور در نزدیکی منزل پزشک متخصص، از آخرین وضعیت همسرش، جویا شود. ولی پزشک متخصص تلاش می کند از دست او بگریزد. بهرحال دوروتا موفق می شود یک بار در راهروی مجتمع، پزشک متخصص را ملاقات و خودش را معرفی کند. پزشک متخصص از او می خواهد تا به بیمارستان بیاید و از وضعیت همسرش آگاه شود. دوروتا به بیمارستان می رود و با پزشک متخصص درباره وضعیت همسرش صحبت می کند. او می خواهد بداند، آیا شوهرش از این بیماری مهلک جان سالم بدر می برد یا نه؟ اما پزشک متخصص از دادن پاسخی روشن به او خودداری می کند و جایی برای امید باقی می گذارد. اگرچه این ملاقات پایان می پذیرد اما دوروتا همچنان بدنبال یافتن پاسخی روشن و صریح به این سوال است که آیا آندری زنده می ماند؟ ملاقاتی دیگر در بیمارستان، اینبار اصرار و الحاح دوروتا شدت می گیرد. در اینجا پزشک از دوروتا علت این اصرار را جویا می شود. دوروتا ماجرایی عجیب و پیچیده را بازگو می کند. [در این متن تمام گفتگوها به ایرانیک به نقل از متن فیلمنامه است با ترجمه عرفان ثابتی] من هیچوقت نمی تونستم بچه دار بشم. ولی الان سه ماهه حامله هستم. ولی این بچه مال شوهرم نیست. اگه الان سقط جنین کنم، ممکنه دیگه هیچ وقت بچه دار نشم. ولی اگه شوهرم زنده بمونه، بچه رو نمی خوام. مردی که بچه مال اونه برام خیلی عزیزه. نمی دونم باورتون می شه که آدم ممکنه در آن واحد، عاشق دو نفر باشه... پزشک متخصص پس از شنیدن ماجرای دوروتا باز همان حرفهای قبلی را تکرار می کند: اگرچه بیماری کشنده ای است اما این امید وجود دارد که آندری، زنده بماند. بعد از این ما شاهد آشفتگی دوروتا هستیم. یک برزخ تمام عیار. چه باید کرد؟ در صحنه ای که در آزمایشگاه بیمارستان است، پزشک متخصص پس از انجام چندین آزمایش، پیشرفت سریع بیماری را تائید می کند. دوروتا به پزشک متخصص زنان مراجعه می کند و وقتی برای سقط جنین می گیرد. وویچک، معشوق دوروتا از قرار سقط مطلع می شود و با دوروتا اتمام حجت می کند: اگه اینکار رو بکنی و آندری هم بمیره دیگه همه چی بین ما تموم می شه. بزودی صحنه دیگری در بیمارستان: حال آندری اصلا خوب نیست و در یک سکانس تاثیر گذار، شاهد ملاقات دوروتا و آندری هستیم. روز سقط جنین فرا می رسد اما قبل از آن دوروتا به بیمارستان می رود و به ناگهان وارد اتاق دکتر می شود و همه چیز را درباره قرار سقط جنین می گوید و دکتر را در وضعیتی قرار می دهد تا یک پاسخ روشن به او بدهد. دکتر تسلیم می شود: شوهرتون بزودی می میره. پزشک متخصص قسم می خورد تا دوروتا باور کند. پزشک در این ملاقات از شغل دوروتا مطمئن می شود: نوازنده ی ارکستر فیلارمونیک. در سکانسی دیگر و در یک سالن اجرای موسیقی، پزشک متخصص را می بینیم که دارد به کار دوروتا گوش می کند. سکانس پایانی و تاثیر گذارترین سکانس فیلم: [نمی دانیم دقیقا چقدر گذشته است] شب هنگام در بیمارستان است و پزشک متخصص در اتاق کارش مشغول چرت زدن، کسی در می زند و به ناگهان با آندری روبرو می شویم که اگرچه مریض احوال اما سرپاست و سرزنده. آندری زنده مانده است. زنده ماندن او شبیه یک معجزه است. پس از گفتگویی کوتاه میان پزشک متخصص و آندری درباره این معجزه و اینکه آندری از سرزمین مردگان برگشته است، آندری چیزی به پزشک می گوید:
آندری: و از همه مهمتر...
پزشک متخصص صبورانه منتظر است.
آندری: ما داریم بچه دار می شویم.
چشمان خندانش را بالا می برد. پزشک متخصص بر شادی او صحه می گذارد. خوشحالم، آقای گلر، خیلی خوشحال.
بنظرم فرمان دوم، در واقع ادامه فرمان اول است به شکلی دیگر. اگر ما در فرمان اول شاهد حضور بی رحمانه خدا بودیم اینبار اما با وجهی رحمانی از او روبرو می شویم. نباید از رحمت خدا ناامید شد. و نباید تنها به آزمایش ها، آنالیزها، عکس های اشعه ایکس و ... اکتفا کرد. نیرویی دیگر در کار است. یک نیروی برتر. که می توان آن را قدرت خدا نامید. اگرچه من با این اصطلاح چندان موافقتی ندارم، اما بنظرم هم فرمان اول و هم فرمان دوم، نوعی جبری گرایی را القاء می کنند. البته یک جبری گرایی مثبت و سازنده. در این اپیزود از ده فرمان ما دوباره شاهد تکرار المان های خاصی هستیم. مثل حضور یک جوان که اصلا متوجه فلسفه حضورش نمی شویم. خود کیشلوفسکی در توضیح این شخصیت در فرمان دوم می گوید: شاید این جوان را در فرمان اول دیده باشیم. آری این همان جوان کنار دریاچه است و بنظرم نمادِ یک نیرو. نماد یک قدرتِ ناظر. نمادی از حضور خدا.

چندی پیش وقتی در حال مطالعه کتاب بنیادهای علم تاریخ بودم-که قبلا درباره آن نوشته ام. به توضیح مترجم درباره مفهوم persona رسیدم. احمد گل محمدی در پاورقی ص 166 کتاب چنین آورده است:این مفهوم که کارل یونگ جعل کرد، عبارت است از شخصیتی که فرد به دیگران می نمایاند و با خود حقیقی او تفاوت دارد. پرسونا فرد را قادر می سازد یا ایفای نقش مورد پذیرش جامعه، با محیط اطراف خود ارتباط برقرار کند و خود را با تقاضاهای جامعه وفق دهد. این مفهوم، بیش از هر چیز مرا به یاد فیلم سنگین و رازآلود اینگمار برگمان، پرسونا انداخت و با این توضیح بود که به ناگهان گویی به رمز نهفته در آن فیلم پی بردم. الیزابت (نقش اول- بازیگر تئاتر) - بنظرم اگرچه نمی توان در این فیلم قائل بوجود نقش اول یا دوم باشیم- نیمه دوم الما (نقش دوم- پرستار الیزابت) است. دو نیمه ای که یکدیگر را کامل می کنند. الیزابت، رویه بیرونی است. زنی فعال در اجتماع که شغلش-بازیگری- او را ملزم می کند همواره با مردم در ارتباط باشد. می توان گفت تظاهرات بیرونی شغلش، زیاد است و انقطاعی با جامعه ندارد. اما در عوض، الما، شخصیت درونی الیزابت، فردی آرام و منزوی است و حتی با شیطنت های الیزابت، آرامشش را از دست نمی دهد. بر حسب تصادف، فیلم گیج کننده و پرابهام برگمان را اینگونه برای خودم رمزگشایی کردم. ولی نمی دانم تا چه حد در این راه موفق بوده ام؟
اما دومین موضوعی که در باب پرسونا ذهن مرا مشغول خود کرد، شخصیت دوگانه ما ایرانیان بود. پرسونای ایرانیان، که گویی قرار است همواره با ما بماند. محصول استبداد چندین هزار ساله. آنگونه که هستی نشان مده ! بلکه آنگونه که می خواهند باش ! یا همرنگ جماعت شو، خواهی نشوی رسوا. پرسونایی که پیش بینی کردن رفتار ما را تقریبا غیر ممکن می کند.
پ.ن: اول. به لطف شبکه وسیع دی وی دی فروشی های تهران٬ یافتن پرسونا کار سختی نیست. دوم. نه٬ دو بازیگر اصلی-الیزابت و الما- همجنس خواه نیستند و سوم. دوگانگی شخصیت٬ آنچنان که یونگ گفته است امری فردی و کاملا روانی است٬ اما بعید می دانم تعمیم آن به یک اجتماع٬ کاری نادرست باشد. اصولا دوالیسم شخصیتی در افراد جوامعی که حکومت استبدادی داشته اند یا دارند٬ بیشتر یافت می شود.
ده فرمان را کیشلوفسکی به تأسی از ده فرمان خدا خطاب به موسی و قوم بنی اسرائیل ساخته است. ده فرمان اخلاقی و دینی. ده اپیزود تقریبا یک ساعته. اگر در اینترنت جستجویی بکنید. حتما مطالب متعددی درباره کیشلوفسکی و ده فرمان خواهید یافت. اما آنچه من اینجا می نویسم نگاه شخصی من به ده فرمان است. تلاش می کنم در فواصل کوتاه، نظر خود را درباره همه ده فرمان بیاورم. در اینجا به فرمان اول می پردازم. فرمان اول، بیش از آنکه درباره مرگ باشد، درباره زندگی و حضور بی رحمانه خدا در آن است. کریشتف، پدر پاول استاد فیزیک دانشگاه است. پدری دقیق و منظم. کسی که همه چیز را از پشت عینک کبود کمیت، اندازه گیری و البته محاسبات عددی می بیند. کیشلوفسکی، این شخصیت را در کنار شخصیت پاول، پسر 10 11 ساله اش قرار می دهد. پسری کنجکاو که مانند همه پسر های دیگر در این سن، پدر، قهرمان زندگی اش محسوب می شود. پسری که درباره همه چیز سوال می کند و البته گاهی وقت ها گویی که با پاسخ های پدر اقناع نمی شود.
من موافق عبارت سینمای معناگرا نیستم، چنان که موافق عبارت سینمای پیام محور هم نیستم. اما این بدین معنی نیست که موافق شعار سینما برای سینما باشم. سینما برای سینما، بهترین نمونه هایش در فیلم های unrated و گیشه پسند نمود می یابد. فیلم هایی صرفا سرگرم کننده و بس. اما سینمای کیشلوفسکی، سینمایی است که بعد از دیدن فیلم هایش، همان آدم قبل از دیدن فیلم نخواهی بود. سینمای او را هر کس می تواند ذیل عنوانی بگنجاند، معنا گرا یا پیام محور اما بنظرم نامی جز موثر برازنده سینمای او نیست. فیلم کیشلوفسکی تاثیر گذار است. تو را دگرگون می کند و حتی گاهی وقتها زیر و زبر. متاسفانه او زیاد زنده نماند تا دنیای مدرن بی بهره از انسانیت، کمی با فیلم هایش نفسی تازه کند. کیشلوفسکی پیامبر انسانیت بود در میان سینماگران. انسان در فیلم های کیشلوفسکی بما هو انسان نه در معنای فراتری چون یک قدیس و نه در معنای فروتری چون حیوان نشان داده می شود. انسان امروز، دغدغه او بود و بنظرم با وجود فیلم هایش هنوز هم هست.
سه گانه معروف او را برخی، یک اتفاق در سینمای مدرن می دانند. فیلم هایی با مضامین انسانی و صحنه هایی فراموش نشدنی . می توانی دهها بار فیلم های او را ببینی و هر بار به کشف نکته ای تازه نائل شوی. سه گانه، شاهکار فیلمسازی کیشلوفسکی، بیش از همه رخ نموده است و آبی در این میان جایگاه ویژه ای دارد. اگر کسی بخواهد از تلفیق موفق و درخشان سینما و موسیقی، مثالی بیاورد بی گمان، آبی جزء سه انتخاب اول خواهد بود. گذشته از فیلمنامه که خود به زندگی یک موسیقیدان و همسرش می پردازد، صحنه ها چنان با موسیقی چفت و بست شده اند که تصور صحنه ای بدون موسیقی مربوط به آن متصور نیست. شاهکار کیشلوفسکیِ سینماگر را شاهکارِ پرایزنر موسیقی دان، جلوه ای دیگر داده است. برخی از علاقمندان پرایزنر او را معادل موسیقی و موسیقی را معادل پرایزنر می دانند. روح تو با دیدن فیلم های کیشلوفسکی و شنیدن موسیقی پرایزنر که براستی جزء نوادر موسیقی است، در آسمانها سیر می کند. در این سیر اما همواره پایت بر زمین می ماند. چون سینمای کیشلوفسکی روایت انسان است. انسانی مانند من و تو با همه مشکلاتی که احاطه اش کرده است. سه گانه اگرچه در آبی به اوج می رسد اما دیدن سفید و قرمز به مانند چیدن قطعات پازلی که کیشلوفسکی با استادی تمام آن را طراحی کرده، تصویر کاملی در اختیارت می گذارد. دیدن سه گانه کیشلوفسکی را نه یکبار بلکه چندین بار توصیه می کنم. من از سفید شروع کردم و به قرمز رسیدم. اما گمان نمی کنم که ترتیب خاص دیدن فیلم ها تفاوتی در برداشت از آنها داشته باشد. در حین دیدن سه گانه، شما با تکرار صحنه های دو فیلم دیگر، به نبوغ کیشلوفسکی پی خواهید برد. امیدوارم بتوانم در پست های بعدی درباره ده فرمان کیشلوفسکی هم بنویسم. ده فرمانی که شاید زمینه ساخت سه گانه را فراهم آورد. ده فیلم معرکه یک ساعته از زندگی آدمهای امروز.