ده فرمان را کیشلوفسکی به تأسی از ده فرمان خدا خطاب به موسی و قوم بنی اسرائیل ساخته است. ده فرمان اخلاقی و دینی. ده اپیزود تقریبا یک ساعته. اگر در اینترنت جستجویی بکنید. حتما مطالب متعددی درباره کیشلوفسکی و ده فرمان خواهید یافت. اما آنچه من اینجا می نویسم نگاه شخصی من به ده فرمان است. تلاش می کنم در فواصل کوتاه، نظر خود را درباره همه ده فرمان بیاورم. در اینجا به فرمان اول می پردازم. فرمان اول، بیش از آنکه درباره مرگ باشد، درباره زندگی و حضور بی رحمانه خدا در آن است. کریشتف، پدر پاول استاد فیزیک دانشگاه است. پدری دقیق و منظم. کسی که همه چیز را از پشت عینک کبود کمیت، اندازه گیری و البته محاسبات عددی می بیند. کیشلوفسکی، این شخصیت را در کنار شخصیت پاول، پسر 10 11 ساله اش قرار می دهد. پسری کنجکاو که مانند همه پسر های دیگر در این سن، پدر، قهرمان زندگی اش محسوب می شود. پسری که درباره همه چیز سوال می کند و البته گاهی وقت ها گویی که با پاسخ های پدر اقناع نمی شود. فیلم با سکانسی برفی آغاز می شود و مردی رازگونه که گویی قرار است با حضورش چیزی به ما بگوید اما نمی دانیم چیست. مردی کنار آتش و نگاهی که به دور دست دارد. کیشلوفسکی، این شخصیت را در همه ده فرمان به ما نشان می دهد. گویی او نماینده رازی مگوست. رازی که شاید بیننده در پایان فیلم بتواند به آن پی ببرد. شخصیتی ساکت که در عمق چشمانش چیزی وجود دارد. حرفی. اما جریان اصلی فیلم از سخن گفتن درباره مرگ آغاز می شود. پاول، لاشه سگی را می بیند که چشمان وق زده اش گویی او را می نگرد. پدر ! مرگ چیست؟ و کریشتف دوباره به سراغ پاسخ های عاقلانه و منطقی اش می رود. اما نگاه پاول، همچنان پرسشگر می ماند. حتی حضور عمه پاول و پاسخ های مبتنی بر دیانت او نیز پاول را اقناع نمی کند. مرگ چیست؟ به ظاهر این پرسش قرار است با روند فیلم پاسخ خود را بیابد.
قطعا شما هم تاکنون درباره عدالت خدا، پرسش هایی کرده اید؟ یعنی در مقابل دیدن برخی رویدادها از خود پرسیده اید: یعنی خدا عادل است؟ مثلا وقتی بچه ناقص الخلقه ای را می بینید یا وقتی صورت تمام سوخته دخترکی کوچک را که برای گذران زندگی، صورتش را وسیله معاش قرار داده است. برای خود من بارها این اتفاق افتاده است و گاهی وقت ها واقعا به عدالت خدا شک کرده ام. هر چند که تلاش کرده ام با برخی توجیهات فلسفی و اخلاقی و دینی رفع و رجوعش کنم. اما این شک هر چند وقت یکبار به مناسبتی به سراغمان می آید. برخی اما حضور خدا را در همین وقایع دلخراش جستجو می کنند. حضور بی رحمانه خدا. فرمان اول در واقع دراماتیزه کردن یکی از رویدادهاست. کریشتف، یک جفت اسکیت نو برای پاول می خرد تا بر روی دریاچه یخ زده نزدیک خانه بازی کند. آیا دریاچه جای مطمئنی برای اسکیت بازی است؟ کریشتف مثل همیشه به سراغ کامپیوتر خانگی اش می رود . بله ! وزن پاول آنچنان سنگین نیست که یخ را بشکند. کریشتف اما اینبار برای آزمایش مجدد، خودش به سراغ دریاچه می رود، روی آن راه می رود و محکم لگد می زند تا از درستی محاسبه اش مطمئن شود. ما اینجا دوباره همان شخصیت مرموز سکانس اول را می بینیم. مردی کنار آتش و باز همان نگاه که نمی دانیم به کجا دوخته شده است. در واقع فرمان اول بیشتر از آنکه نمودار تقابل دو نوع دید معنوی و مادی باشد، نشان دهنده عجز آدمی است در مقابل خدا. پاول شاد و خندان با دوستان هم مدرسه ای اش روی دریاچه اسکیت بازی می کند. اما... اما دیگر باز نمی گردد. یخ می شکند. آن هم به دلیلی خیلی ساده، آب گرمی که وارد دریاچه می شود. کریشتف، پاول را از دست می دهد. سکانس های تکان دهنده فیلم در همین اثنا شکل می گیرد و بیننده ای که دائما از خود می پرسد چرا؟ کریشتف به سراغ کلیسا می رود و در برابر مجسمه مریم زانو می زند. خدا حضور خودش را به رخ کریشتف کشیده است. حضوری بی رحمانه.